امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

با یک تاخیر طولانی اومدم

1391/6/25 12:50
نویسنده : مامان الی
55 بازدید
اشتراک گذاری

با یک تاخیر طولانی اومدم

سلام پسرم ببخشید که مامانی اینقدر دیر اومد به وبلاگت سر بزنه تو این یکی دو ماهه گذشته مامان سرش خیلی شلوغ بود از طرفی اینترنت اداره قطع بود و از طرفی مامان باید پروژه های هفته دولت جمع بندی میکرد و اماده میکرد و از همه مهمتر ماه رمضان بود و ساعت کاری کوتاه تر از قبل بود .خلاصه امروز با کلی حرف اومدم، اول از ماه رمضون بگم که بیشتر دعوت بودیم تا میزبان.شب بیست ویکم هم مطابق هر سال افطلری (نذری شما)رو داشتیم که این سری مامان جون و عمو رو دعوت کرده بودیم.هفته اول خونه مامان جون،عزیز  ،بابابزرگ هفته دوم خونه ،دایی رضا،عمو حسین ،اداره بابایی ،عمو علی و هفته سوم خونه مادر،مدرسه مامان جون ،عمو زاهد و.....که دیگه یادم نمیاد.روز عید فطر هم(یکشنبه29/5/91) راهی شمال شدیم و تا چهارشنبه اونجا بودیم .این اولین باری بود که بابا از طرف ادارشون جا رزور کرده بود و بعد از کلی قضایا سر گرفتن مرخصی و ...بالاخره همراه عزیز و عمه ها راهی شدیم.مامان جون اینا رفتن یزد چون اولین سالگرد بابا بزرگ بود و نتونستن با ما بیان.شمال خیلی بهمون خوش گذشت و تو حسابی بازی کردی .اونجا یه باغ پرندگان داشت که هرروز میرفتی و به جوجوها سر میزدی و کلمه شتر مرغ هم خیلی با نمک پشت هم میگفتی .خداروشکر ازحیوونا نمیترسیدی وپسر شجاع مامان بودی.اونجا هر کاریت کردیم که بیای تو دریا موفق نشدیم و مثل سری قبل (ماه قبل) بازم تو اب نیومدی و به ساحل و شن بازی بسنده کردی.روز پنجشنبه عروسی پسر خاله سعید بود و خیلی بهت خوش گذشت و مدام فاطمه شمارو بغل میکرد و خیلی هواتو داشت و لی شماهم نامردی نکردی و فرادش تو پاتختی از خجالتش دراومدی و یه گاز جانانه از دستش گرفتی و مامانو شرمنده زندایی کردی .البته ناگفته نمونه که چند نفر دیگه هم مجروح کردی که بماند .پسرم واقعا دلیل این کاراتو نمی فهمم و مامان خیلی سر این موضوع ناراحته چون هم مامان و هم بابا تو بچگیشون خیلی اروم و بی ازار بودن.خلاصه هرچی بود تموم شد و دیگه من پشت دستمو داغ کنم تو رو تو مراسم زنونه ببرم.تعطیلات اجلاس یعنی 7تا 11 شهریورم جایی نرفتیم و من سعی کردم تو تعطیلات تو رو از پوشک بگیرم که بازم موفق نشدم .چون همکاری نمیکنی و طبق اظهارات اطرافیان تا وقتی خودت نخوایی امکان پذیر نیست.دو روز خونه خاله مریم بودیم که با شیطنت هات همه رو کلافه کرده بودی و ضمن عذرخواهی از خاله فهیمه (که پیشاپیش تولدشو تبریک میگم) باید قول بدی که اینقدر این خاله های مهربونو اذیت نکنی.این روزاهم چند بار وقت اتلیه گرفتمکه هی جور نمیشه و هنوز عکس دو سالگیتو ننداختم و 2 ماه هم از وقتش گذشته و اگه خدا بخواد پنجشنبه یا جمعه همین هفته میریم و بعدش هم با موههای بلند فرفری خدافظی میکنی..این روزا خیلی بانمک شدی و همه جمله های سخت رومیگی . روز به روز به دایره لغاتت افزوده میشه و کلمات جدیدو که میشنویم از تعجب این جوری میشیم.. چند شب پیش موقع خواب بهم گفتی ماما قیصه بگو که من از خوشحالی گریم گرفت چون هنوز باورم نمیشه که مامان شدم و تو بهم  این جمله رو گفتی یاد فیلما افتادم . راستی یه عادت قشنگ هم که  داری شبا حتما باید دستای مامانو بگیری تا خوابت ببره . یه عادت که دارم ترکت میدم اینه که میگفتی ماما بغل (شبا باید بغل شی و رات ببرم و لالایی بخونم)وقتی چشات سنگین شد کنارت بخوابم و دستامو بگیری تا خوابت ببره خلاصه اداهای تو گل پسر بسیاره و مامان از نوشتنش ناتوان

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)